تبليغاتX
یاسمنگولا

یاسمنگولا

پـــ ــــ ـــرواز

همین الان از بیرون اومدم ... تا رسیدم یه نامه واجب داشتم که باید می نوشتم برای یه دوست ، توی اون نامه جریانی رو که بیرون دیده بودم تعریف کردم ، واقعیت اینه که هنوزم حال نیومدم ! برای صرفه جویی توی وقت و کلیدای کیبورد از نامه ای که فرستادم کپی میکنم

"الان از بیرون میام .... ، یک صحنه وحشتناکی دیدم که مجبور شدم ماشین رو نگه دارم و ریلکس بشم . پشت چراغ قرمز ماشین کناری من جلو چشم مردم داشت زنشو میزد و خانومه فقط دستاشو حایل میکرد که ضربه نخوره
بخدای احد و واحد یه لحظه دستم رفت که قفل فرمون رو بردارم برم شیشه ماشینشو خورد کنم و فرار کنم
همه تنم میلرزید . بغض گلومو گرفته بود
ولی تنها واکنشم همین پارک کردن ماشین بود تا لرزش تنم برطرف بشه
کاش برم توی وبلاگم بنویسم ... یه خورده سبکتر میشم
مرتیکه پست بیشرم
من نمیفهمم چرا یه عده از خانومها اینطور حقارت رو به جون میخرن ؟ چی میشه اگه جدا بشن ؟ مثلا مطلقه باشن جامعه چه به سرشون میاره که الدنگی به اسم شوهر نمیاره ؟"

این همون واقعه بود که کپی کردم اینجا ! ولی جدی دلم میخواد نظر همه رو بدونم . یادمه چند وقت پیش یه مطلبی رو در مورد خطبه عقد پیدا کردم و خواهش کردم اگه کسی در مورد صحت و سقم این مطلب چیزی میدونه به منم بگه . ولی جواب درستی نگرفتم

مطلب این بود :

خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن ميباشد که بر اثر عدم آگاهی و آشنايی ما بزبان عربی سالهاست مورد استفاده قرار گرفته است در پی تازش تازيان به ايران پس از وفات پيامبر اسلام دختران و زنان ما بعنوان غنيمت جنگی و با نام کنيز و با توجيه قرآنی "ما ملکت ايمانکم" مورد تجاوز اعراب قرار ميگرفته اند و پس از استفاده نخست خودشان آن عزيزان را به عقد ديگران در می آورده اند با دريافت وجهی که تعيين مبلغ در ازدواج نيز از همين شيوه بد تازی آمده است . بدين رو در خطبه عقد تازی از دو واژه انکحتک و زوجتک استفاده ميشود که انکحت از نکح می آيد و نکح يعنی گاوی و يا شتری سوار شتر ديگری شدن و با او کار جنسی انجام داد و آنگاه که ملا ميگويد انکحتک و زوجتک لموکلی يعنی من چنين کاری را بوکالت موکلم انجام دادم زيرا واژه زوج نيز يعنی جفت شدن و آن کار را انجام دادن چهارده قرن است پدران و مادران ما را با اين واژه های توهين آميز عقد کرده اند اصلا چرا بايد در بهترين لحظه زندگی يک زن و مرد از واژه های زشت جفت شدن و سوار هم شدن استفاده کرد آنهم کسی ديگر اين کار را به وکالت انجام بدهد


یه جورایی نفس آدم میگیره ! نه ؟ دوستانی دارم که میگن نباید خیلی به پیشینه تاریخی ایران گیر داد ، باید الان ایران رو دید .... اینه حال ایران ؟

وقتی میگم "زن" بدبخته نگو نه ! تنها خاموش کردن چراغ نیست که ، ما خیلی بدبختیم . کاش میشد کمپین یک میلیون امضا بر علیه آقایون راه بندازیم . این نامرد رو هم که امروز من دیدم بعد از کمپین اعدام کنیم .....

پ.ن : چرا فونتای من به هم میریزه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 18:55  توسط یاسمنگولا  | 

از پی این همه شب ، شب رفته و شب اومده

خیلی تکراری شدم حتی برای خودم ، طبیعیه وقتی یه طوفان سهمگین توی زندگیت بیاد همه چیز رو به هم میریزه ! خصوصا اینکه یکسال آروم و خوش زندگی کرده باشی

اصلا از خودم انتظار یه رفتار طبیعی و معقول رو نداشتم ، همه اونها که منو میشناسن میدونن من به جبر زمونه بیشتر از اختیارش اعتقاد دارم ... فقط زود قبولش نمیکنم و این جز شکنجه برای خودم هیچی نداره ....بازم یه برگ از زندگیم ورق خورد و چه بیرحمانه ورق زد خدا این برگ رو .......

محکومم به زندگی کردن ! خب پس زندگی میکنم !

پ.ن

((((دیشب خدا هم پا به پای من گریست سرم را بر شانه های مهربانش  گذاشتم و آنقدر گریستم که سر شانه های پیراهن سپید و لطیفش خیس شد وقتی دید نمی تواند آرامم کند اشکهایش سرازیر شد.))))
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 15:44  توسط یاسمنگولا  | 

دوم بهمن ِ دوست داشتنی !

2 بهمن توی تاریخ زندگیم تکرار نشدنیه . یه روز که هواش خوبه ! آسمونش اگه ابری باشه دلگیر نیست ، خورشید اگه بتابه نورش طلایی تر از هر روزه ، اگه برف بیاد که دیگه فراموش نشدنیه ! من چقدر برف رو دوست دارم و هنوز وقتی میبینم برف میاد مث بچه ها ذوق زده میشم

یاسمنگولا 8 ماهه بود که یه شب سرد (اون سال سردترین زمستون رو داشتیم) سال 86 ساعت یازده و 23 دقیقه شب یه کامنت گرفت که نویسنده اون کامنت تا امروز و طی همه این روزها عزیز نویسنده وبلاگ بوده ... وبلاگ چند روز قبلش تعطیل شده بود مث هر بار که از هر جا کم میاوردم و وبلاگ حذف میکردم و یا تعطیل میکردم. یادمه نوشته بودم هیسسس دکونم تعطیله !!!  متن اون کامنت این بود 

(((بیشتر از یک ماه پیش یادمه یه بار در پاسخ کامنت یکی از بچه ها که یادم نیست کی بود این اسم " یاسمنگولا " رو دیدم که احتمالا جزو لینکهاش بود ...
در هر حال این اسم از اون موقع تو ذهنم موند تا الان که خواستم برای مه لقا کامنت بگذارم ... گفتم ایندفعه برای خودت کامنت بذارم و بگم اسم قشنگی گذاشتی ...

چرا هیسسسسسسس ؟! همه این ایراد رو بمن میگیرن منهم به تو ! تخته نکن که تا بجنبی دکون یه نامحرم باز شده ! تا میتونی فضا رو اشغال کن !شاد باشی و بقیه رو هم شاد کنی ...)))

خیلی سر حال نبودم و سر نمیزدم .7 بهمن بازم اومدم یه سر زدم ، وقتی روی لینک آدرس کلیک کردم میدونم که ساعتها توی نوشته هاش پرسه زدم و خوندم و خوندم ... بعد از اون مشتری پر و پا قرص نوشته هاش شدم . ضمن اینکه گاهی کامنتی و حال و احوالی .........

دوم بهمن پارسال بازم یه نقطه عطف دیگه توی تاریخ عمرم بود و جالب اینکه هفتم بهمن هم شیرینترین روز از روزهای عمرم و از اون روز تا امروز ، هر روز زیبایی خودش رو داشته

مرسی خدا جون ... "بیا من تو رو یکی بوس کنم" خوبی که بهم قشنگیهای زندگی رو هم نشون دادی .منم "سمنگول" ! دلم خیلی تنگه اما این چند روز خاطرات بهترین روزهای عمرمه ! روزایی که هیچوقت تکرار نمیشن

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:56  توسط یاسمنگولا  | 

.....

توی هواپیما نشستم . ساعت 7 عصره ، دلم میخواد همه احساسی که الان دارم تحریر بشه یا به اصطلاح الان تخلیه روحی بشم ! با خودکاری که ازت برداشتم می نویسم ، خودکار بیک مشکی تاریخ 88/8/1 و همینکه حس میکنم یه وقتی دست تو بوده و باهاش مینوشتی احساس خوبی بهم میده . امروز بعد از یکسال اولین باری بود که هیچکس نبود بهش بگم : دارم میرم ! کسی نبود که توی راه فرودگاه باهاش حرف بزنم ، نبود که بهم مسیج بده "تخم سگ نرو من دلم تنگ میشه" ! اگه فکر میکردم یه روزی میاد که دیگه نبینمش ، همون روز برمیگشتم ... غروب بود اونروزم ! بغض داره گلومو میسوزونه .... توی آژانس راننده علیرضا افتخاری گذاشته بود ، هی گریه کردم و دیدم فایده نداره . خواهش کردم که خاموش کنه ... آرومتر شدم . با لیلا توی فرودگاه حرف زدم بازم صدای آشنا و صدای یه دوست باعث شد اشکام در بیاد ... من وقتی ناراحتم صدای عزیزام رو که می شنوم اشکم در میاد ... مث بچه هایی که خودشونو لوس میکنن ! و چقدر اونجا به این فکر کردم که کاش ما یاد میگرفتیم وقتی یه نفر نمیتونه احساسش رو کنترل کنه بهش نگاه نکنیم ... همچین به من نگاه میکردن آدما  که حس کردم دلم میخواد خفه شون کنم . یکی نبود بگه : شماها که مرهم نیستین زخم دلم را / نمک پاش دل ریشم چرائین ؟ بگذرین برین دیگه ! چرا این لعنتی راه نمی افته ؟ هر چند میدونم بپره حالم بدتر میشه ... همیشه پایین رو نگاه میکردم و چراغای روشن رو ((همونا که بهش میگن انگار رو مخمل شب پولک نقره ای پاشیدن!!! چرا این تعبیر یه حال خاصی برام داره ؟ خیلی کلیشه ایه ... حتما در زمان خودش قشنگ بوده ...)) خیره میشدم به چراغا و میگفتم کدوم یکی از اینا چراغ آشیانه فاخته اس ؟ الان دیگه نگاه نمیکنم چون میدونم چراغ آشیانه فاخته خاموشه ............ دیگه کسی منتظرم نیست که وقت بلند شدن و نشستن بهش خبر بدم ... وقتی رسیدم ببینم مسیج رسیده که : رسیدی به آبادی ؟ و من جیغغغغغغ بزنم _________ ساعت 7و ربع شد هنوزم اعلام نکرده که کی میپره ... برای اینکه سرمون گرم باشه داره روی زمین راه میره ...

هفت و پنجاه و پنج دقیقه نشست ! همیشه تا مینشستیم بهت زنگ میزدم ! الانم چشمامو بستم صدات توی گوشمه : مرسی از تلفنت ! مراقب خودت باش .... منم میگفتم : هستم توام باش !

هیچی ، همین ؛ رسیدم ! کسی هم قرار نیست بیاد دنبالم ، هیچکس منتظرم نیست . اصلا نمیدونم چرا برگشتم . چرا از خاطره ها دور شدم ؟ اونجا خاطره ها داشت دیوونم میکرد . اینجا دوریشون آزارم خواهد داد ... میدونم دیگه ! باید پیاده شم

پ.ن : اینو دیروز توی تقویمم نوشتم . امروز کلمه به کلمه همونو تایپ کردم . نمیخوام عوض بشه حتی اگه غلط دستوری داشته باشه . اصلا نمی نویسم که خونده بشه . فقط برای ثبت خاطرات خودمه و اینکه هر کی دوستم داشت  یه جمله بگه  که به قول عزیزترینم "من تازه بشم" ... یه بار بهم گفت تو خودت تازه شدنت رو توی صفحه ات نمیبینی ! حالا بهش دقت میکنم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:23  توسط یاسمنگولا  | 

دعا !

اذان صبح رو دادن و من هنوز بیدارم .... دعا میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 5:11  توسط یاسمنگولا 

............

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي
ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه ی جدا شدن

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

 

پ.ن ساعت ۲ شب : رفتم توی تراس نم نم بارون میومد ... یه دونه سیگار ته پاکت مونده بود بردم توی تراس ، بارون به صورتم میخورد ولی خنکی بارونم نتونست اشکامو بند بیاره . دیشب که تموم شده بود اشکام . پس چرا امشب تموم نمیشه ... اصلا چرا شب تموم نمیشه ؟ چرا فردا نمیشه ؟چرا یه هفته دیگه نمیشه ؟ اَه اصلا چرا سال ۲۰۱۵ نمیاد ؟ نیستی بگی : بدبخ ! دور چشمات سیاه شده از بس گریه میکنی ... نیستی بگی : گریه کنی میرما ! امشب حسابی گریه میکنم ... انقدر بلند گریه کردم که بچه همسایه خجالت کشیده همه شب رو ساکت بود . یادته که چقدر گریه میکنه! همچین میگم یادته ؟ انگار پارسال رفتی ... نه انگار که دیشب بود ، خب برام یکسال گذشته .... میدونم که میدونی چه سخته ... خداحافظ دیشبت مث پژواک توی گوشم صدا میکنه ، پیچیدنت توی پله ها و انگشتات به نشونه شلیک ! وقتی رفتی دویدم جلو پنجره ، بازش کردم و صدات زدم اما نشنیدی ...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:59  توسط یاسمنگولا  | 

سلام

سلام دوباره به یاسمنگولا

سلام دوباره به بلاگفا

سلام دوباره به همه دوستانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:45  توسط یاسمنگولا  | 

صدای خسته را ماند نی شکسته را مانم
سکوت سرد و سنگین به دل نشسته را مانم
هراس و بیم پنهان در راه بسته را مانم
ز دریای خروشان خاطری آشفته تر دارم
چو مرغان اسیر در قفس سر زیر پر دارم
غم دلبستگی ها را فقط دلبسته می داند
ملال خستگی ها را دل شکسته می داند
تیشه دشمن ریشه سنگ همدم شیشه
شده پیوسته همیشه عشق رنج اندیشه
ز دریای خروشان خاطری آشفته تر دارم
چو مرغان اسیر در قفس سر زیر پر دارم
نه دگر زمزمه ساز و نه خوش لحنی اواز
نه دلم ملتهب عشق نه به جان حسرت پرواز
نه دگر شوق دویدن نه به جان تاب رسیدن
نه رسیدن به امیدی نه امیدی به رسیدن
غم دلبستگی ها را فقط دلبسته می داند
ملال خستگی ها را دل شکسته می داند
تیشه دشمن ریشه سنگ همدم شیشه
شده پیوسته همیشه عشق رنج اندیشه
ز دریای خروشان خاطری آشفته تر دارم
چو مرغان اسیر در قفس سر زیر پر دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:50  توسط یاسمنگولا 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:54  توسط یاسمنگولا